X
تبلیغات
×روی موج جوونی× - مصاحبه احسان عليخاني با حامد بهداد

×روی موج جوونی×

×رادیو جوان×

مصاحبه احسان عليخاني با حامد بهداد

 

 

سلااااااااااااااااام سلااااااااااااااااام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

موضوع امروز ربطی به رادیو نداره!!

میخوام مصاحبه احسان علیخانی با حامد بهداد رو براتون بذارم

البته بگمااااا این مصاحبه چون طولانی بود

 من فقط قسمت دومش رو میذارم

و دیگه اینکه چون جالب بود این تصمیم رو گرفتم

همین

آنچه گذشت...
 گفت‏وگوى عجيبى بود! شايد در تمام اين سال‏هايى كه در دنياى مطبوعات

 مشغول قلم‏زنى هستم، منتظر چنين پايانى براى يك مصاحبه جنجالى بوده‏ام

 ولى از طرف ديگر دلم نمى‏آمد كه تمام شود. حامد بهداد معتقد بود احسان

 عليخانى به او اجازه نمى‏دهد تا پاسخ‏هايش را تكميل كند ولى احسان جور ديگرى

 فكر مى‏كرد. شايد به ده دقيقه هم نرسيد كه دو طرف براى ادامه گفت‏وگو به

توافق رسيدند و از من خواستند تا ضبط صحبت‏هايشان را از سر بگيرم.

 اما اگر راستش را بخواهيد خودم دو، سه دقيقه قبل از تقاضاى آنها

 از دكمه «REC» استفاده كرده بودم! مى‏دانستم كه به توافق مى‏رسند!

آرش ظلی پور(سردبیر مجله اتفاق نو)

احسان عليخانى: من اين مصاحبه رو ناقص مى‏دونم.
 حامد بهداد: تقصير خودته.
 احسان: تو نمى‏ذارى مصاحبه رو كامل كنيم.
 حامد: تو پريدى وسط حرف من و اجازه ندادى كه جواب سؤال خودتو كامل كنم.
 احسان: يعنى اگه الان دوباره ازت سؤال بپرسم و صبر كنم تا جوابت كامل بشه، حاضرى مصاحبه رو ادامه بدى؟
 حامد: نظر تو چيه؟ دوس دارى ادامه بديم؟
 احسان: آره، به نظر من مصاحبه خوبى بود.
 (حامد از من مى‏خواهد تا شرايط ضبط صدا را براى ادامه گفت‏وگو مهيا كنم)
 حامد: خب! من از همه هنرپيشه‏هاى اين مملكت تماشايى‏ترم. اين جمله رو با جرأت مطرح مى‏كنم. حامد بهداد از هر بازيگرى كه فكرشو بكنى، تماشايى‏تره. چون من يگانه‏م. به نظر من اگه از اونا هم اين سؤال رو بپرسى، بايد همين جواب رو بهت بدن. اونا هم يگانه هستن. اونا هم تماشايى هستن، به شرط اينكه خودشونو باور داشته و اين باورو به زبون بيارن. من از مارلون براندو هم تماشايى‏ترم. كاش يه ميكروفون داشتيم تا اين ادعا رو توى تمام دنيا داد مى‏زدم!
 احسان: اين حرف رو تا حالا از زبون چند نفر شنيدى؟
 حامد (باز هم با فرياد): من! من! فقط خودم براى تأييد اين حرف كافى‏ام و از هيچكس ديگه‏اى هم اينو نشنيدم.
 احسان: اسم اين چيه؟
 حامد: به اين مى‏گن عشق ورزيدن نسبت به خويش، اشتباه كردن در مورد خويش.
 احسان: اشتباه كردن؟!
 حامد: آره، آره، خوشت اومد؟نه؟ به اين مى‏گن جهنم، يا شايدم بهشت! هر اسمى كه دلت مى‏خواد مى‏تونى روى اين ادعاى من بذارى. من اينم!
 احسان: فيلم «چه كسى امير را كشت» رو ديدى؟
 حامد: بعضى جاهاشو.
 احسان: توى اين فيلم خسرو شكيبايى، آتيلا پسيانى، نيكى كريمى، مهناز افشار، محمدرضا شريفى‏نيا و الناز شاكردوست هر كدوم در اپيزودهاى مختلف رو به دوربين حرف مى‏زدن و بازى مى‏كردن. فكر مى‏كنى اگه قرار بود تو هم در اين فيلم بازى كنى، اپيزود تو تماشايى‏تر مى‏شد يا خسرو شكيبايى؟
 حامد: نمى‏دونم. اينو بايد مخاطب تشخيص بده.
 احسان: فرض مى‏كنم كه مخاطب خود تويى. اپيزود اول رو خسرو شكيبايى بازى كرده و در اپيزود دوم نوبت به حامد بهداد رسيده. كدوم اپيزود واسه تو جذاب‏تره؟
 حامد: راستش رو بخواى، خود من از طرفداران خسرو شكيبايى‏ام و اينو هم بگم كه تعداد هنرپيشه‏هاى مورد علاقه من خيلى زياد نيستن.
 احسان: مثلاً چند نفر رو خيلى دوس دارى؟
 حامد: بهروز وثوقى و خسرو شكيبايى. به اين دو بازيگر بزرگ احترام مى‏ذارم ولى بذار جواب سؤالتو با صراحت بدم. مردم، منو بيشتر از خسرو شكيبايى نگاه مى‏كردن!
 احسان: چرا؟
 حامد: تو دارى عمداً منو به سمتى سوق مى‏دى كه جسارت بيش از اندازه به خرج بدم و يا خداى ناكرده گستاخى كنم، البته منم ترسى از اين ماجرا ندارم.
 احسان: باور كن اصلاً قصد چنين كارى رو ندارم.
 حامد: بذار بهت بگم كه طرفداراى من، طرفدار سينماى من هستن و طرفداراى خسرو شكيبايى، طرفدار سينماى شكيبايى. بازيگرى چيزى فراتر از اين حرفاست. بازيگرى يعنى اطمينان كردن به لحظه حال. فكر مى‏كنى تو در مورد خسرو شكيبايى بيشتر مى‏دونى يا من؟
 احسان: طبيعتا تو بايد بيشتر بدونى.
 حامد: آره، به اين خاطر كه اولاً با خسرو دوست بودم و ثانيا خسرو بازيگر خوبى بود. منم بازيگر خوبى‏ام و بازيگراى خوب در رابطه با بازيگر خوب بودن، اطلاعات مشتركى دارن. اين اطلاعات مشترك به همون «نى خالى» كه بهت گفتم مربوط مى‏شه. خسرو بازيگريه كه عشقو روايت مى‏كنه. ما لحظه‏هاى ريز، ريز و خيلى ريز رو هنگام بازى، در بافت صورت و دست‏هاى خسرو مى‏بينيم. خسرو به شدت بى‏نظيره! من مى‏تونم تا فردا صبح در مورد خسرو شكيبايى واست حرف بزنم. يگانگى هر فرد، باعث تماشايى شدنش مى‏شه. فيلم «Heat» (مخمصه) رو يادته؟
 احسان: آره.
 حامد: آل پاچينو بهتر بازى كرده بود يا رابرت دنيرو؟
 احسان: خب هنوز هم هيچ‏كس نتونسته به اين سؤال جواب بده.
 حامد: مى‏دونى چرا؟ چون هر دوى اين‏ها يگانه هستن و به يگانگى خودشون اعتقاد دارن. نه تنها به يگانگى خودشون، بلكه به يگانگى همديگه هم معتقدن. پس همونقدر كه به خودشون رأى مى‏دن به همديگه هم رأى مى‏دن. به اين خاطره كه جوابى وجود نداره. فكر مى‏كنى تماشاگراى دنيرو توى اون فيلم بيشتر بودن يا تماشاگراى پاچينو؟ مساويه! و بذار يه چيز جالب بهت بگم. همون كسى كه تماشاگر دنيرو بوده، تماشاگر پاچينو هم هست. من از خسرو شكيبايى، بهروز وثوقى و هر هنرپيشه ديگه‏اى تماشايى‏ترم و اين نظر خودمه، نظرى كه از دلم مياد! دلم به من مى‏گه تماشايى‏تر از همه باش، پس هستم.
 احسان: تا حالا واسه اين يگانگى طرد شدى؟
 حامد (انگار داغ دلش تازه شده!): آره، آره، خيلى زياد.
 احسان: مثلاً؟
 حامد: همون دوره‏اى كه از زندگى طرد شده بودم! دوره گرسنگى! گرسنگى لعنتى. نرسيدن غذا و پروتئين و گوشت و حتى يك لقمه نون به معده بدن. گرسنگى، منو از پا درمى‏آورد. واقعاً پولى نداشتم تا غذا بخورم ولى با اين حال حاضر نمى‏شدم براى هيچ كارگردانى تست بدم. مى‏گفتم من خداى بازيگرى‏ام. سوءتغذيه رنگ و روى منو زرد كرده بود و خيلى‏ها فكر مى‏كردن مواد مخدر مصرف مى‏كنم. اون موقع دستيار كارگردان بودم. گرسنگى، سوءتغذيه، بى‏لباسى، بى‏خانوادگى، بى‏پدرى و بى‏مادرى من، يك سال، دو سال طول نكشيد. ده سال طول كشيد! بايد از سن بيست سالگى تا سى سالگى در كنار پدر و مادرم زندگى مى‏كردم ولى اين محبت، هيچ وقت نصيب من نشد. بابت هر دقيقه از اين مشكلات از خداوند متعال ممنون و متشكرم.
 احسان: توى اون دوره هم همين‏طور معترض بودى؟
 حامد: آره، از اين بدتر بودم. الان مى‏تونى با من معاشرت كنى و روى معاشرت با من حساب باز كنى ولى اون موقع نمى‏تونستى اين كارو بكنى. بهترين دوستانم رو در همون دوره به خاطر تناقض، از دست دادم. راستى! بذار يه مژده بهت بدم. تناقض در وجود من از همه بيشتره! همين تناقض باعث شده تا حميد نعمت‏الله بگه حامد بهداد از همه تماشايى‏تره. بهرام رادان بعد از ديدن فيلم «كسى از گربه‏هاى ايرانى خبر نداره» به من گفت: «لعنتى! چطورى اينقدر خوب بازى مى‏كنى؟ بهت حسوديم مى‏شه.»
 احسان: من بعد از اينكه «كسى از گربه‏هاى ايرانى خبر نداره» رو ديدم، خيلى دلم به حال شخصيت «نادر» سوخت، خيلى. اونقدر به زندگى «نادر» فكر مى‏كردم كه مشكلات اون دختر و پسر فراموشم شده بود. ما «نادر» رو نمى‏شناختيم. نه پدرى ازش ديده بوديم، نه مادرى. حتى نمى‏دونستيم كه داره چيكار مى‏كنه و متصل به كجاست. فقط مى‏دونستيم كه يه آدم تنهاست و يه سرى دوستان عجيب و غريب داره. «نادر» قصد داشت توى اين فيلم اتصالى باشه بين منِ مخاطب و اون دختر و پسر، ولى اونقدر پررنگ و خوب ظاهر شد كه همه چيز رو تحت تأثير خودش قرار داد. هميشه با خودم مى‏گفتم بهمن قبادى از كجا فهميده كه بايد حامد بهداد رو براى اين نقش انتخاب كنه.
 حامد: راستش رو مى‏خواى بدونى؟ راستش اينه كه بهمن قبادى فهميده بود من مى‏تونم فيلمش رو نجات بدم. بهمن قبادى هميشه به من مى‏گه: «سينماى ايران فقط يه بازيگر داره و اون تويى، بهتر از تو نديدم!» قبادى وقتى به اين نتيجه رسيد كه ديد عاليجناب، عباس كيارستمى هم منو براى بازى توى فيلمش انتخاب كرده. جناب كيارستمى سال‏هاست كه بازيگرى رو واسه حضور در فيلم‏هاش انتخاب نمى‏كنه. بهمن قبادى حتى اگه يك درصد هم به انتخاب خودش در رابطه با من شك داشت، مطمئن بود كه جناب كيارستمى اشتباه نمى‏كنه. تماشاى بازى حامد بهداد در فيلم «آدم» عبدالرضا كاهانى هم مى‏تونه قدرت بازيگرى من رو ثابت كنه. البته... البته بعضى جاها هم به بازى‏هاى من نقد وارده، ايراد وارده! بعضى جاها من نتونستم. خواستم ولى نشد. اما نه همه جا. خيلى وقت‏ها بى‏نظير بازى كردم.
 احسان: حالا «نادر» به تنهايى  گذشته تو ارتباطى داره يا نه؟
 حامد: آره بابا. اون لعنتى خيلى به من شبيهه. منم توى همون اتاق زندگى مى‏كردم، فقط بى‏عرضه‏تر از اون بودم. من همون نسل سوخته‏م. يه ضبط نداشتم كه باهاش يه كاست گوش كنم. يه ضبط كهنه داشتم كه مادربزرگ مادرم واسم خريده بود پنج هزار تومان. بهش مى‏گفتيم خانم‏جان! اتفاقاً هنوزم جنازه اون ضبطه رو داره. اكثر وقت‏ها غذايى توى يخچال من نبود.
 احسان: چند وقت پيش به فيلمبردارتون، تورج اصلانى مى‏گفتم كه به نظر من بهترين سكانس اين فيلم همون سكانسيه كه «نادر» داره قاضى رو التماس مى‏كنه. اين سكانس به حدى زيبا و طبيعى از آب دراومده كه من احساس مى‏كنم تو بايد قبلاً اونو تجربه كرده باشى.
 حامد: خداوند متعال، فريدون گله رو قرين رحمت كنه. بهروز وثوقى توى فيلم «كندو» وقتى همراه با رضا كرم‏رضايى از كافه دوم خارج مى‏شه، ديالوگ خيلى قشنگى رو مى‏گه: (حامد تمام اين ديالوگ‏ها را بازى مى‏كند) «خيليا منو زدن پاسبونا...شوفرا.... سياهى‏هاى كوچه سرخپوستا... پارچه‏فروشاى كوچه محراب... اون بستنى‏فروشه! خيليا. اونقد توسرى خوردم كه ديگه دمبل درآوردم!» بعدش رضا كرم‏رضايى بهش مى‏گه: «ابى! بسه ديگه، دست بردار. اينقدر كله‏خر بازى درنيار بچه، من فكر نمى‏كردم كه تو اين همه كله‏خر باشى.» بعدش بهروز وثوقى مى‏گه: «لامسب، اينقدر منو گنده نكن! اينقدر توى دل منو خالى نكن...» (آهى مى‏كشد و پس از چند ثانيه مكث ادامه مى‏دهد) خيليا منو زدن! پاسبونا... شوفرا.... خيليا. استاد دانشگاهم به من مى‏گفت حامد! اگه راستشو بگى كه چرا سر كلاساى من غيبت مى‏كردى، نمره تو بهت مى‏دم. من بهش راست گفتم. گفتم استاد به خاطر اينكه جا و مكان درست و حسابى ندارم، كلاساى كله صبح شما رو خواب مى‏مونم و نمى‏تونم حضور پيداكنم. ولى استاد به من «نارو» زد! استاد نمره منو صفر رد كرده بود. شهرام حقيقت‏دوست به سمت استاد رفت و بهش گفت مگه نگفتى اگه راستشو بهت بگه نمره‏شو مى‏دى؟ ولى استاد در عوض فقط به من گفت؛ حامد! چى‏كار كنم؟ من نمره تو رد كردم. بهت صفر دادم! بهش گفتم اشكال نداره. تو جنبه شنيدن حقيقت رو نداشتى. اين بدترين نوع توسرى خوردنه! يه نفر منو به صداقت تشويق مى‏كنه ولى خودش وجود مواجه شدن با صداقت رو نداره به جرم همين صداقت بهم نارو مى‏زنه. من بايد بهش دروغ مى‏گفتم ولى نگفتم. مى‏دونى چرا؟ چون من از روى صداقت و سادگى ديوونها‏م.
 احسان: ولى من شنيدم كه تو در زمان عقد قرارداد و گرفتن دستمزدت خيلى حرفه‏اى و حواس‏جمع برخورد مى‏كنى. چرا اين جور مواقع ديوونه نيستى؟ چرا نوبت پول و دستمزد كه مى‏رسه، خيلى قاطع عمل مى‏كنى؟
 حامد: به خاطر اينكه خيليا به جاى قاطع عمل كردن، مى‏ندازن توى تعارف و بعدش هم نقش رو جور ديگه‏اى بازى مى‏كنن! يه بار همايون اسعديان ازم خواست تا ميزان دستمزدم‏رو بهش بگم ولى من بهش گفتم كه نمى‏گم! پرسيد چرا و من گفتم كه دلم بهم مى‏گه نگو. بعد از چند لحظه بهش گفتم كه راستى! دستمزد من فلان قدره! برگشت و بهم گفت حامد! تو هنوزم ديوونه‏اى. تازه اون همايون اسعديان بود. همايون اسعديانى كه منو وارد سينما كرده.

احسان: چطورى تو رو وارد سينما كرده؟
 حامد: رامبد جوان، منو به همايون اسعديان پيشنهاد كرد و همايون اسعديان هم ريسك كرد!
 احسان: چرا ريسك؟
 حامد: چون قبول كرد از حامد بهداد به عنوان بازيگر نقش اول فيلم «آخر بازى» استفاده كنه. ريسك همايون اسعديان و پروژه «آخر بازى» شكست خورد ولى همايون هميشه به اين افتخار مى‏كنه كه حامد بهداد رو به اين سينما معرفى كرده و راستش رو بخواى منم به او افتخار مى‏كنم. ده ساله كه هنرپيشه‏اى مثل من وارد اين سينما نشده!
 احسان: انتهاى اين اقيانوس و عالمى كه درونش دارى زندگى مى‏كنى كجاست؟ به كجا قراره برسى؟
 حامد: انتهايى وجود نداره؟ انتهايى وجود نداره!
 احسان: پس اين سينما هيچ‏وقت نمى‏تونه حامد بهداد رو ارضا كنه.
 حامد: واقعاً فكر مى‏كنى چيزى به نام «رضايت» وجود داره؟ رضايتى در كار نيست. ما بعضى وقت‏ها «پذيرش» رو با «رضايت» اشتباه مى‏گيريم.
 احسان: تو يه آدم معترضِ بى‏قرارى! چه زمانى قراره راضى بشى؟ وقتى كه مردم ازت عكس و امضا مى‏گيرن؟
 حامد: نه بابا!
 احسان: وقتى كه عكست مى‏ره روى جلد نشريات؟
 حامد: آرش ظلى‏پور مى‏دونه كه من براى لغو كردن قرارِ اين مصاحبه چقدر تلاش كردم ولى هيچ كدوم از كلك‏هام نگرفت و در نهايت فقط به خاطر رفاقت با احسان ظلى‏پور راضى به حضور در اين مصاحبه شدم. همه مى‏دونن كه حامد بهداد از مصاحبه و اين جور چيزا فراريه.
 احسان: پس چه زمانى از زندگى و سينما راضى مى‏شى؟
 حامد: سخته! جواب دادن به اين سؤال خيلى سخته. خصوصاً الان كه سخت‏تر هم شده، چرا كه ميزان پذيرش بالا رفته. من از اينجا بودنم راضى نيستم ولى مى‏پذيرمش. سعى مى‏كنم با شرايط واقعى كنار بيام.
 احسان: تو با اين اعتماد به نفس عجيب و غريبى كه دارى، چرا بعضى وقت‏ها فيلمنامه‏هاى ضعيف گرفتى و حاضر شدى در اون‏ها بازى كنى؟
 حامد: براى اينكه پول نداشتم و مى‏خواستم امرار معاش كنم ولى در بدترين فيلمى كه از من ديدى، بازم حامد بهداد بهترينه! در بهترين فيلم هم حامد بهداد بهترينه. من هميشه وظيفه خودم رو انجام دادم و از بقيه بهتر بودم. البته در كنارش پول درآوردم. در ضمن! مگه مارلون براندو، آل پاچينو و رابرت دنيرو فيلم‏هاى بد توى پرونده‏شون ندارن؟ اينا ناگزيرن كه گاهى اوقات توى فيلم‏هاى بد هم بازى كنن.
 احسان: اين باعث نمى‏شه كه ديگه كارگردان‏هاى درجه يك سينما سراغت رو نگيرن؟
 حامد: سراغم رو نگيرن؟! بهمن فرمان‏آرا، عباس كيارستمى، مسعود كيميايى، ناصر تقوايى، اصغر فرهادى. كافى نيست؟ اينا درجه يك نيستن؟
 احسان: اصغر فرهادى براى چه فيلمى به تو پيشنهاد كار داده؟
 حامد: براى «درباره الى» ولى نشد كه با هم كار كنيم.
 احسان: براى كدوم نقش؟
 حامد: نقش پيمان معادى كه البته پيمان خوب بازى كرده بود و دليل اين مسأله هم به بكر بودن پيمان معادى مربوط مى‏شه. پيمان، بازيگر هنرمندى نيست اما چون سينمارو مى‏شناسه، مى‏تونه بكر بازى كنه. اگه دو يا سه بار ديگه بازى كنه، اون وقت تازه مى‏فهمه كه حامد بهداد بودن يعنى چى! خسرو شكيبايى بودن يعنى چى!
 احسان: دوس دارى كه از هاليوود هم بهت پيشنهاد بازى بدن؟
 حامد: معلومه كه دوس دارم. نمى‏بينى ناراضى‏ام؟ نمى‏بينى تلاش نكردم؟ نمى‏بينى از جيفه خوردم و هنرم رو به حراج گذاشتم و فقط استعداد خدادادى رو خرج كردم؟ البته مسئوليت همه چى با خودمونه و شايد اگه اين مسئوليت رو قبول كنيم، راضى بشيم.
 احسان: فكر نمى‏كنى حامد بهداد داره خودشو خرج يك سرى نقش‏ها مى‏كنه كه خيلى‏هاشون اهميت زيادى ندارن و حامدو ارضا نمى‏كنن؟ فكر نمى‏كنى كه دارى گوشت و پوست و استخون خودت رو خرج بازى توى آثارى مى‏كنى كه ايده‏آلت نيستن؟
 حامد: اينم سؤال خوشگليه! راستشو بخواى من دارم پير مى‏شم، زانوهام درد مى‏كنه، جونم داره تيكه تيكه مى‏شه! روحم داره شرحه شرحه مى‏شه! مى‏دونى چرا؟ چون هنگام بازى كردن در روح و احساسم متمركز مى‏شم. بهرام بدخشانىِ فيلمبردار بهم گفت: «نكن پسر! اين كارو با خودت نكن. تكنيكى بازى كن.» و اين ضعف بازيگرى منه. همين كه تكنيكى بازى نمى‏كنم، بلكه بازى رو از روح و احساسم بيرون مى‏كشم. البته فكر مى‏كنم بشه اين نقص، اين ضعف، اين ايراد رو جبران كرد ولى هنوز نشده. توى خيلى از فيلم‏ها تلاش كردم تكنيكى بازى كنم اما نشده. مثلاً براى «هفت دقيقه تا پاييز» كه بازى ناب و فوق‏العاده‏اى رو به نمايش گذاشتم، مى‏خواستم تكنيكال بازى كنم ولى بازم نتونستم و از چاه وجودم بازى رو بيرون كشيدم. حق با توئه! من دارم از بين مى‏رم، دارم داغون مى‏شم! خسرو شكيبايى و فريماه فرجامى رو مى‏بينى؟ اونا هم مثل من بودن. مارلون براندو هم از يه جايى به بعد ديگه نتونست بازى كنه، نتونست.
 احسان: با اين اوصاف تو با بازى توى يه سريال نودشبى تلويزيون، كاملاً نابود مى‏شى!
 حامد: آره، اصغر هاشمى سر سريال «يك مشت پر عقاب» بهم گفت حامد تو سريال بازى نكن، تو واسه سريال ساخته نشدى. من سر صحنه همون سريال غش كردم! از حال رفتم! از حال رفتم و كار تعطيل شد. من به درد سريال نمى‏خورم چون يك دونده سرعتى‏ام نه يك دونده استقامتى! جنس بازى‏هاى من سرعتى و قدرتيه. «بوتيك» رو توى يك هفته و شلاقى بازى كردم!
 احسان: پيشنهاد بازى توى «آخرين دعوت» سهيلى‏زاده رو چرا قبول كردى؟
 حامد: براى انجام يك كار خير آسمانى و الهى و در عين حال زمينى و مقدس به پول نياز داشتم و به خاطر پول «آخرين دعوت» رو بازى كردم! در همون زمان پرويز شهبازى «عيار 14» رو بهم پيشنهاد داده بود ولى نمى‏تونست اونقدرى كه پول لازم دارم هزينه كنه. من شرايطم رو به پرويز گفتم و پرويز هم عاشقانه شرايط منو درك كرد و بهم گفت برو سريال رو بازى كن.
 احسان: خودت دوس داشتى توى كدومشون بازى كنى؟
 حامد: قطعاً «عيار 14» ولى پول لازم داشتم.
 احسان: يه سريال ديگه هم بازى كردى به نام «سايه آفتاب». راضى بودى؟
 حامد: آره عالى بود. خيليا منو با همون سريال شناختن.
 احسان (به من اشاره مى‏كند): محمد قبل از گفت‏وگو مى‏گفت توى سكانس پايانى «سايه آفتاب» كه شخصيت «رضا» كشته مى‏شه، مخاطب احساس مى‏كنه حامد بهداد داره فراتر از دستورات كارگردانى عمل مى‏كنه. درسته؟
 حامد: آره، من پيشنهاد مى‏دم. من بازيگرى هستم كه هميشه به كارگردانم پيشنهاد مى‏دم. بعضى وقتا كه با بعضى كارگردان‏ها حرفم مى‏شه، ديگه بهشون پيشنهاد نمى‏دم! اونا بعد از چند پلان يا سكانس دوباره از من مى‏خوان كه نظرات خودمو مطرح كنم.
 احسان: ولى خيلى از كارگردان‏ها دوست ندارن بازيگر بهشون پيشنهاد بده و شايد اصلاً اين پيشنهادات رو قبول نكنن.
 حامد: حق دارن! كارگردان فيلم اونا هستن و من هم وقتى به اين كارگردان‏ها مى‏رسم، ديگه بهشون پيشنهاد نمى‏دم.
 احسان: ولى اگه تو پيشنهاد ندى، احتمالاً سكته مى‏كنى!
 حامد: نه، نه، نه، نه! من تابع كارگردانم. براى كارگردان باهوش، همون چيزى رو بازى مى‏كنم كه ازم مى‏خواد و يه درجه هم بهتر. براى كارگردان كم‏هوش و بى‏لياقت، باز هم همون رو بازى مى‏كنم ولى يه درجه بدتر!
 احسان: هر از گاهى به اين كابوس فكر نمى‏كنى كه روزى تاريخ مصرفت براى مخاطب تموم شه؟!
 حامد: زمانى كه وارد اين سينما شدم، يك تماشاگر هم نداشتم و به اين مسأله فكر نكردم. هيچ‏كس ازم امضا نمى‏گرفت و به اين مسأله فكر نكردم. لباس نداشتم، گرسنه بودم، بدبخت بودم ولى به اين مسأله فكر نكردم. مى‏دونى چرا؟ چون هميشه ايمان داشتم. حتى اگه همه چيمو ازم بگيرن، بازم ايمان خودمو حفظ مى‏كنم.
 احسان: يعنى حتى بهش فكر هم نمى‏كنى؟
 حامد: اتفاقاً همين امروز داشتم بهش فكر مى‏كردم ولى خنده‏م گرفت. به خودم گفتم تو يه آدم ديگه‏اى، تو بيشتر از اينايى! من يه بازيگر هنرمندم كه دارم كارمو انجام مى‏دم و بار خودمو بستم.
 احسان: چه بارى؟
 حامد: هم مادى، هم فرهنگى.
 احسان: يه سؤالى ازت كردم كه تقريباً ناقص موند. فكر مى‏كنم الان موقعيت خوبى باشه تا در مورد يكنواختى‏هاى بازى خودت صحبت كنى. واقعاً حيف نيست؟
 حامد: مى‏شه يه بازيگر رو مثال بزنى كه بازى‏هاش شبيه به هم نباشن؟
 احسان: خيلى سخت پيدا مى‏شه ولى هر بازيگرى هم توانايى‏هاى تو رو نداره.
 حامد: ابزار، ثابته! طرز استفاده از ابزار مى‏تونه متفاوت باشه. واقعاً به نظر تو بين مامور ثبت آمار كاهانى و مرد توى «هر شب تنهايى» تفاوتى وجود نداشت؟
 احسان: قطعاً نقش‏ها با هم فرق مى‏كنه ولى لحن حامد بهداد توى هر دوشون ثابته.
 حامد: آره، به خاطر اينكه خودشيفتگى من توى هر جفتش هست. به نظر من همين مسأله مى‏تونه تبديل به يه سبك بشه! آنتونى كوئين هميشه مى‏گفت: «من خودمو دوس ندارم ولى براندو محو خودشه!» منم مثل براندو، محو خودمم. من همه جا عالى بازى مى‏كنم و اين عالى بازى كردن واسه همه عادى شده. احسان ظلى‏پور حرف خيلى قشنگى در مورد من مى‏نويسه. مى‏گه: «واسه‏تون عادى شده كه حامد، خوب بازى كنه. واسه‏تون عادى شده كه كانديدا بشه ولى بهش جايزه ندين!» عادى شده!
 احسان: چرا وقتى توى فيلمنامه يه شخصيت هيستريك يا عصبى دارن، ميان سراغ حامد بهداد؟
 حامد: اين مسأله هميشگى نيست. مگه شخصيت «هر شب تنهايى» عصبيه؟
 احسان: هميشه نيست ولى اغلب اوقات هست.
 حامد: به خاطر اينكه سينماى ايران، سينماى فقيريه و بلانسبت نوابغ كه خودشون خوب مى‏دونن كيا هستن، يه مشت آدم تكرارى و كليشه‏پرست داره. واسه همين هركس كه نقش عصبى و ديوانه مى‏نويسه، كسى رو پيدا نمى‏كنه و مياد سراغ ما. ما هم كه از پول بدمون نمياد، بازيگرى هم بلديم. ولى من صد بار ديگه هم ثابت كردم كه در بازيگرى همه چى رو بلدم نه فقط هيستريك بازى كردن رو! ديگه بايد چى كار مى‏كردم كه نكردم؟
 احسان: فكر مى‏كنى روزى از راه برسه كه بازيگرى رو با خيال راحت بذارى كنار؟
 حامد: بايد اين كارو انجام بدم. بايد برم. بايد پنجاه سالگى، شصت سالگى به يه سفر طولانى برم. مى‏خوام برم هند. مى‏خوام توى تبت زندگى كنم.
 احسان: ولى بعضيا مى‏گن كه شصت سالگى، تازه اوج يه بازيگره!
 حامد: بذار بگن!
 احسان: آخه آدم وقتى بازى جك نيكلسون رو توى شصت سالگى مى‏بينه، لذت مى‏بره يا همين خسرو شكيبايى خودمون، ديدى چقدر توى شصت سالگى دوست داشتنى بود؟
 حامد (مى‏خندد): اذيتم نكن. نمى‏دونم چى پيش مياد. راستش من داشتم از ايران مى‏رفتم ولى ديدم حيفه كه مردم جواهرى مثل منو از دست بدن. نمى‏دونم چى مى‏شه ولى مى‏دونم كه بالاخره بايد برم. راستشو بخواى دارم از استرس و بى‏قرارى داغون مى‏شم. اگه خدا به فريادم نرسه، نمى‏دونم چى مى‏شه!
 احسان: سؤال اول منو الان جواب بده. دليل اين استرس و بى‏قرارى چيه؟ از روى ترسه؟ از روى عشقه؟
 حامد: همه اينا هست. اين ترس لعنتى از بين نمى‏ره.
 احسان: ترس از چى؟ از بلاتكليفى؟
 حامد: بلاتكليفى، عدم امنيت مياره و عدم امنيت هم ترس مياره. عدم امنيت، عدم امنيت. همين كه هيچ چيزى انتها نداره. هرچند اگه انتهايى وجود داشت، خيلى ترسناك‏تر مى‏شد. راستش اينه كه من نه با چشم رنگى وارد سينما شدم، نه پوست خيلى خوبى داشتم، نه قد و بالايى و نه پولى. من با مشخصات ژنتيكى خودم وارد اين سينما شدم و با همين مشخصات ژنتيكى هم مى‏ميرم. ولى اونى كه با چشم رنگى وارد سينما شده، بايد نگران روزى باشه كه جوونيشو از دست مى‏ده.
 احسان: البته ما مثال نقض هم در مورد چشم‏رنگى‏ها داشتيم.
 حامد: مثلاً؟
 احسان: بهرام رادان، با چشم رنگى و چهره زيبا وارد سينما شد ولى به مرور پيشرفت كرد و حالا تبديل به يه بازيگر شده. قبول   ندارى؟
 حامد: چرا قبول ندارم؟ اتفاقاً باهات موافقم. در اين مورد حق با توئه.
 احسان: خب! حالا يه لحظه دقت كن ببين چى مى‏گم؛ بهرام رادانى كه با چشم رنگى وارد سينما شده، الان يه بازيگره. پس توقع من از حامد بهدادى كه بازيگر وارد سينما شده، خيلى بيشتر از اين چيزيه كه هست.
 حامد: بهت قول مى‏دم كه اين انتظارو برآورده كنم. اين كارو مى‏كنم!
احسان: حالا شد ...
حامد: مصاحبه خوبي بود ، تو به من 15 به 14 باختي!

منبع:اتفاق نو

...........................................................

زیادی طولانی بود ببخشید دیگه

ولی بخونید پشیمون نمیشید

امیدوارم خوشتون بیاد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 19:58  توسط لیلا(باران)  |